تو از کجای قصه

مطالب پیشنهادی از تو از کجای قصه | نویسنده: سپیده قاسمی‌پور

درد را از هر طرف بخوانی درد است.

رباب و رقیه

asgardia

چهارشنبه هفته پیش ثبت نام کردم....

ادامه مطلب

بیا به خوابم، میخوام بغلم کنی

امروز یه پسر با دو تا خانم اومده بود. پسر اسمش پدرام بود. شاید 9-10 ساله می شد. اومده بود برای کمیسیون. وقتی داشتن میرفتن یکی از همراهاش دستش همش به آسِمون بود که قبول کنن که تحت پوشش بشه. دلم میخواست پدرامُ بغلش کنم. نازش کنم. من چقدر پسرای این سن و نوجوانُ دوست دارم. قلبم تیر میکشه درد میکنه میبینمشون. دوست دارم دستشونو بگیرم با تمام وجود بغلشون کنم. وقتی میبینمشون دلم می سوزه واسشون. دلم واست خیلی تنگ شده "ا". هنوز واسم همون پسربچه ی کوچولو هستی هرچند دوست داشتی بزرگ شی. اگه بودی الان واسه خودت مردی شده بودی. گریه دارم...

ادامه مطلب

خود را دوست داشتن

موهام چندتایی سفید شدن. نشستم با قیچی کوتاهشون کردم از ته. یه کوچولو که بزرگ تر شدن دوباره کوتاهشون کردم. الان دارن بزرگ میشن بهشون دست نمیزنم. ولی از بقیه موهام کوتاه ترن و معلوم نیست کی اندازه بقیه میشن. هر وقت میبینمشون با بی رحمی کوتاهشون کردم ناراحت میشم. داشتم فکر میکردم چقدر همینطوری روحمو زخمی کردم؟ به خودم توهین کردم؟ خودمو ناراحت کردم؟ بخشی از وجودمو کندم و دور ریختم؟ چرا اینکارو کردم؟اون لحظه فکرم چی بود؟!...

ادامه مطلب

دلم داره میترکه

خدایا

به ما، به همه ی اطرافیانمون، به همه آدم ها بچه های سالمی عطا کن. آمین یا رب العالمین...

ادامه مطلب

ادعُوا رَبَّکُم / پروردگارتان را بخوانید *

اگه چند سال پیش بود اصلا نمیتونستم توی همچو محیطی دووم بیارم. ولی حالا کنار میام. سعی میکنم حواسم به کار باشه که کارشونو راه بندازم و به چیزی دیگه فکر نکنم. به این فکر میکنم که خدایی هست و بنده هاشو میبینه. یه مسئله دیگه اینکه همیشه فکر میکنم بچه ها همگی معصوم و نازن. همگی قلبشون قشنگه. اینکه دنیای به این بزرگی در برابر قلبِ بچه ها هیچه. حالا وقتی مراجعینت توانخواه و مددجوها باشه، وقتی میبینمشون حس میکنم اینا از بچه ها هم بالاتر هستش جایگاهشون. یا کسایی که مشکل جسمی دارن انقدر آروم و بی ریا هستن انقدر رفتارشون ملایم هست. انشاالله خدا هواشونو داشته باشه....

ادامه مطلب

تو رو آرزو کردم

بیا پایان بده به غصه هام....

ادامه مطلب

بیست چهارم مهر هزار و سیصد و نود و پنج

از فردا صبح کارم شروع میشه. دیگه مثل بچه ها ذوق ندارم....

ادامه مطلب

تاییدیه

آخرش حرف زدی با من خدا؟ باورت دارم منو ببخش گاهی بنده ی بدی میشم گاهی از زبان دیگران حرف میزنی ولی ما نمیفهمیم اگه حرف نمیزدی مثل یه گنجشک که وقتی اسیر میشه خودشو میکوبه به در و دیوار، زخم برمیداشتم باقیشَم به دستِ تو ممنونم...

ادامه مطلب

دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است ای پری*

وقتی یه کاری میخوام بکنم دوست دارم قبلش با کسی مشورت کنم. بیان طرف و اینکه چی میگه خیلی مهمه. گاهی وقتا لازم نیست حرفو بپیچونیم و هزار تا حرفُ با هم قاطی کنیم به خورد کسی بدیم. گاهی یه جمله به ظاهر ساده مسیر کسیُ میتونه تغییر بده و در راه درست بذاره. بعضی ها هم بلدن خوب حرف بزنن هم بلدن حرفای خوب بزنن. " و " همچی آدمیه. خوش به حالِ کسایی که نزدیکشن و باهاش میتونن باهاش حرف بزنن. *شهریار...

ادامه مطلب

وحشت

بدتر از جنگ و وحشت و دعواهای توی دنیا، مردنِ یه نفر هست وقتی آدم ها با دستاشون توی خاک دفنش میکنن. دفن کردن یک انسان وحشتناکه. ریختن خاک به روش. جدا از اینکه روحِ که حقیقته. جدا از اینکه معلوم نیست اون طرف چی در انتظارشه. سراسر وحشت!...

ادامه مطلب

دلم تنگ میشه هر لحظه*

مصاحبه علمی دارم. ولی میخوام الان بخوابم. مخم رد میده ولی همش باید ازش کار بکشم. *معین...

ادامه مطلب

آتیش

انگار دنیام یه جایی توی گذشته ایستاده حرکت نمیکنه. فقط این منم که راه افتادم و نمیدونم کجا میرم....

ادامه مطلب

گاهی وقتا زندگی میدونِ جنگه برای زن ها. باید جنگید

مادرم هیچوقت نجنگید. همیشه خواست همه چی آروم باشه، جو آروم باشه، به قیمت له کردنِ خودش. خواست دهنشونو ببنده تا فضا متشنج نشه. فداکاری یعنی بجنگی برای تغییر زندگیت، برای تغییر همه ی اونچه برات ارزش قائل نباشه، برای عزت نفست. بجنگی تا قلب بچه هات نسوزه از اینهمه بی انصافی. بجنگی بجنگی بجنگی ولی تو همیشه سرتو انداختی پایین. از سر به زیریت رنجیدم همیشه، بیشتر از همه ی بی انصافی ها و دردهایی که بهت تحمیل کردین. سوختم مادرِ من...

ادامه مطلب

اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی*

سکوت میخوام. آرامش ذهنی میخوام. کم آوردم از خودم. کم آوردم از زندگیم. کم آوردم. کاش الان توی خونه ییلاقیِ "م" اینا بودم. از دنیا میبریدم میرفتم توی دلِ کوه و جنگل. چقدر خسته ام *حجت اشرف زاده...

ادامه مطلب