خرید بک لینک

امروز یه پسر با دو تا خانم اومده بود. پسر اسمش پدرام بود. شاید 9-10 ساله می شد. اومده بود برای کمیسیون. وقتی داشتن میرفتن یکی از همراهاش دستش همش به آسِمون بود که قبول کنن که تحت پوشش بشه.

دلم میخواست پدرامُ بغلش کنم. نازش کنم.

من چقدر پسرای این سن و نوجوانُ دوست دارم. قلبم تیر میکشه درد میکنه میبینمشون. دوست دارم دستشونو بگیرم با تمام وجود بغلشون کنم. وقتی میبینمشون دلم می سوزه واسشون.

دلم واست خیلی تنگ شده "ا". هنوز واسم همون پسربچه ی کوچولو هستی هرچند دوست داشتی بزرگ شی. اگه بودی الان واسه خودت مردی شده بودی.

گریه دارم

برچسب: بیا به خوابم,بيا به خوابم,یه دفه بیا به خوابم,به خوابم بیا شعر,بیا به خواب هفت سالگی برگردیم, نویسنده: سپیده قاسمی‌پور تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 8:12

صفحه بندی